خواستم همرنگ جماعت شم، رسوا شدم!

چرا باید از هر صحنه‌ی تراژیک زندگی من یه کمدی دربیاد واقعا؟
اومدم از این عکسای زیرِ سِرُم بگیرم، گوشیِ پاره‌آجرم از دستم صاف پرت شد رو دماغم!
هیچی دیگه، الان دماغ درد هم به امراضم اضافه شده:)))

+ تازه اگه مسئول تزریقات صدای خنده‌م رو نشنیده باشه و تشخیص جنون نداده باشه!
+ دیگه فکر کنم فردا هم بگذره من بالاخره از حالت مرده‌ی متحرک خارج شم.
فردانوشت: گذشت و زنده‌ام:)

منبع این نوشته : منبع

آزِ ناهار:|

صبح از آزمایشگاه یکی از استادهای دانشکده زنگ زدن، گفتن برا ناهار بیاید اینجا. اولش که واقعا نمی‌دونستم چی‌کار باید بکنم و باید برم یا نه. چون استاد رو خیلی ندیدم تا حالا و خیلی هم آدم خفنیه و اینا. بعد از این که با دو تا از بچه‌ها حرف زدم و قرار شد بریم، همه‌ش داشتم فکر می‌کردم کاش غذاشون یه چیزی باشه که لازم نباشه از توش چیزی جدا کنم و مایه‌ی آبروریزی نشم:|

مثلا خورش نباشه که پیاز داشته باشه، یا مثلا کوبیده نباشه و از این جور فکرا. و چشم‌تون روز بد نبینه... ناهار همبرگر بود! یعنی سخت‌ترین ساندویچ ممکن اونم برا من که فکم وقت و بی‌وقت قفل میشه:| همه‌ش داشتم با خودم می‌گفتم کاش غذاشون مخلوطی از فلفل‌دلمه و پیازداغ بود، ولی همبرگر نبود:)))

استاد هم تو آزمایشگاه به اون بزرگی صاف اومد نشست روبه‌روی ما:|

اصلا کلمه‌ی "معذّب" برام معنی پیدا کرد. البته خوشبختانه گند نزدم ، ولی به معنی واقعی کلمه ناهار "کوفتم شد" !


+ استاد از یه طرف هی تبلیغ آزمایشگاه رو می‌کنه، از یه طرف نمی‌گه دانشجوهایی که انتخاب کرده کیا هستن و خیال‌مون رو راحت نمی‌کنه.

+ خب حالا اگه ممکنه یکی‌تون بیاد تمرینای هوش منو بزنه چون من دارم عاشق آمار میشم و تا سه‌شنبه هم باید این کتاب ۴۰۰ صفحه‌ای آمار رو تموم کنم.(صفحه ۱۳ هستم!)

+ از فردا آزمایشگاه زیست هم شروع میشه و با توجه به حجم اطلاعات‌مون احتمالا آزمایشگاه رو منفجر می‌کنیم.

+ واقعا باید در مورد سطح توقعم از خودم تجدید نظر کنم. مگه بچه‌ی دو ساله‌ام که نتونم یه ساندویچ رو درست بخورم؟


منبع این نوشته : منبع
آزمایشگاه ,ناهار ,نباشه ,استاد ,همه‌ش داشتم

لطفا پس از توقف کامل، قطار را ترک نمایید.

روزهای زیادی خواستم و حالا هر روز داره اتفاق میفته. یکی از آرزوهام رو میگم. یکی از آرزوهایی که محال به نظر میومد و عملا هیچ کاری در راستای برآورده شدنش از دستم برنمی‌اومد. البته چند تا تیر تو تاریکی پرت کردم، اما همه‌ش به سنگ خورد. الان وضعیت رضایت‌بخشه. واقعیتش اینه که خودم هم نمی‌دونستم دقیقا چی‌ می‌خوام. اون قدر دنبال تعریف دقیقی از اون چیزی که می‌خواستم بودم که داشتم دیوونه می‌شدم. اما حالا همه‌چیز فرق می‌کنه. حالا انگار یه جای بلندتر ایستادم و به مسیری که طی کردم و مسیری که طی نکردم نگاه می‌کنم. به بن‌بست‌هایی که واردشون نشدم و بن‌بست‌هایی که تا وسط‌شون رفتم و برگشتم. 

به مقصد رسیدم. دقیقا زمانی که خسته بودم و مقصد به نظر دور بود و بین بی‌راهه‌ها دنبال میان‌بر می‌گشتم، به شکل غیرمنتظره‌ای به مقصد رسیدم.

و مثل همیشه این سوال مطرحه: فقط چون خواستم اتفاق افتاده، یا قرار بوده اتفاق بیفته و من یه‌ کم زودتر احساسش کردم؟

+ رشته‌مون به جز من ۷ تا دختر ورودی داشت، ۶ تاشون رو از قبل می‌شناختم، هفتمی هم الان فامیل دور از آب دراومد:)))


منبع این نوشته : منبع
مقصد ,اتفاق ,حالا ,مقصد رسیدم

روزمرگی

این روزها دارم با الهه‌ای آشنا میشم که سر کلاس‌ها دست بلند می‌کنه و سوال می‌پرسه. به نظر میاد أدم جدیدی باشه. حداقل این رفتارش که خیلی جدید و کم سابقه‌س!
کلاس‌ها جذابه. گشت زدن تو دانشکده و سر زدن به آزمایشگاه‌های مختلف و حرف زدن راجع به پروژه‌هاشون واقعا جذابه.
دارم سعی می‌کنم سر قولی که به خودم دادم بمونم و واقعا همه‌ی تلاشم رو بکنم تا بعدا حسرت نخورم.
نظم به زندگیم برگشته. مشکلی با صبح زود بودن کلاس‌ها ندارم. خیلی هم راضیم. یه جورایی به خیییلیییی کمتر خوابیدن هم عادت کردم. البته دو هفته‌ی اول بیچاره شدم ولی الان خوبه.
هر روز مدت زیادی رو تو دانشگاه می‌گذرونم و دو بار در هفته هم با یکی از دوستان میرم ورزش.
با اکثر هم‌دوره‌ای‌ها ارتباط دارم و خیلی از این بابت راضیم. با استادها هم تو همین دو سه هفته، خیلی بیشتر از کل دوران کارشناسی ارتباط برقرار کردم.
یکی از خوددرگیری‌های اساسیم حل شده که تو پست قبل نوشتم.
و خلاصه این که همه چی یه جوری خوبه که یه کم دارم شک می‌کنم:دی

تنها موضوعی که یه کم نگرانشم، روز ۱۸ مهره. می‌ترسم از این که اون روز به هم بریزم و هر بار یاد این تاریخ میفتم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که از یاد ببرمش. تا حدی که حتی نگرانم یادم بره قراره چی‌کار کنم و اصلا اون جایی که باید برم، نرم. اما وقتی این راهو شروع کردم، به خودم قول دادم تا تهش برم و محکم باشم. باید به قولم عمل کنم.

+ دیشب یه تاریخی هی تو سرم تکرار می‌شد و هی داشتم فکر می‌کردم این چه تاریخیه؟ چرا یادم مونده؟ بعد یهو یادم افتاد تاریخ تولدم رو هی دارم با خودم تکرار می‌کنم :|
+ اینم زیباست:


زنجیرش کنید - محمد معتمدی

منبع این نوشته : منبع
می‌کنم ,خیلی ,یادم ,کلاس‌ها ,همه‌ی تلاشم

باز مرزهای علم رو دریدیم:|

من نمی‌دونم معمولا بعد از آزمایش استخراج DNA چه نتیجه‌ای به دست میاد، ولی ما امروز نتیجه گرفتیم که آقای میم.  DNA نداره :|


+ بنده خدا زود رسیده بود، ازش خون گرفته بودن برا آزمایش امروز:)))

+ حالا تازه می‌خواستیم جهش‌هاش رو بررسی کنیم

+ آزمایش رو انجام دادیم و به یه جاهایی رسیدیم که باید DNA می‌دیدیم و ندیدیم!


منبع این نوشته : منبع
آزمایش

وضعیت کنونی!

۱۵ تا دانشجوییم، ۵ تا استاد معرفی کردن که می‌تونن استاد راهنمای ما باشن. به هر کدوم هم یه نفر ظرفیت دادن:))

۱- از این استادها یکی‌شون نفوذش بالاست و می‌تونه دانشجو زیاد بگیره ولی شرطش اینه که کارشناسی رو همین شریف خونده باشید، معدل‌تون بالا بوده باشه، برای دکترا هم قول بدید ایران بمونید.(خب قبلش این که حتما دکترا بخونید) چند نفر رو هم تا حالا گرفته.

۲- یکی‌شون از همون اول دنبال تشکیل یه تیم بوده و معترضه که چرا ظرفیت‌ها کمه، ولی مدیر گروه مخالفت کرده باهاش فعلا.

۳- اون یکی میگه من می‌خوام همه چی عادلانه باشه و به همین دلیل یه ماه بهتون یه سری کار میدم، هر کی انجام داد، یه ماه دیگه می‌گیرمش. خب یعنی تا اون موقع معلوم نیست استادمون کیه و احتمالا ظرفیت‌های دیگه پر میشه و قطعا یه عده رو هوا می‌مونن:)) البته موضوع دلگرم کننده اینه که ایشون فوق‌العاده باشعوره و خودش گفته ما وقتی رشته‌ی جدید ایجاد کردیم، مسئولیت داریم که این‌جوری شما آواره نشید.

۴- یکی‌شون با صراحت گفته من اصلا مایل نیستم دانشجوی بایو بگیرم چون کارم یه چیز دیگه‌س :|

۵- اون یکی هم در واقع همین مدیر گروهه که این قوانین مسخره رو وضع کرده و یه جلسه نمیذاره که ما ببینیم چه گلی باید به سر بگیریم!


حالا بین خودمون فعلا قرار این شده که یه حرکت دسته جمعی بزنیم و بریم با مدیر گروه حرف بزنیم. ولی هیچ‌کس نمیاد نماینده بشه. من داوطلب هستم ها... ولی تنهایی نه! چون تجربه ثابت کرده از دانشجو به استاد خوب می‌تونم انتقال اطلاعات بدم، ولی از استاد به دانشجو فقط چیزایی که برا خودم مهمه یادم می‌مونه!


+ انصافا شیرینی درس‌ها اگه نبود (مثلا من از کلاس دیروز دکتر صادقی هنوز رو ابرام!)، با این همه بی نظمی تا الان انصراف داده بودم. بقیه‌ی گرایش‌ها استاد راهنما انتخاب کردن تموم شده.

+ مورد ۳ را من عاشقم! مورد ۲ را هم تا حدودی! [عَرررررررررر....!] (گریه بود!)

+ عشق آسمانی!:))))

+ خلاصه که سال دیگه قراره یه رشته‌ی جدید دیگه هم بگیره دانشگاه. نیاید، بذارید یه سال ازش بگذره، بعد بیاید!


منبع این نوشته : منبع
استاد ,کرده ,مدیر ,دانشجو ,یکی‌شون ,همین ,رشته‌ی جدید ,مدیر گروه

معضل جدید

اسماشون رو که نمی‌دونم، به "آقا" و "ببخشید" هم که جواب نمیدن، "آقا پسر" هم انصافا تو این سن و سال جالب نیست!  مجبورم بزنم رو شونه‌شون تا جواب بدن، که خب بعدش سه متر می‌پرن هوا!:))))


+ با خودکار یا گوشی.

+سر این کلاس کلا یه آشنا دارم که اونم کاش نداشتم، بس که رو اعصابه:|


منبع این نوشته : منبع

نوانگار(چالش رادیوبلاگی‌ها)

شاید باورتون نشه، ولی برای اولین بار در تاریخ مهاجرتم به بیان یه نفر منو به چالش دعوت کرد! (اینجا مشخص میشه که قبلا هر چی چالش نوشتم سرِخود بوده :دی) چالش نوانگار رادیوبلاگی‌ها.

خیلی ممنون از صبورا که منو به این چالش دعوت کرده، منم دعوت می‌کنم از عطیه (خواهرم) و فاطمه (از یاران قدیمی که تازه اومده بیان).

 

آهنگی که انتخاب کردم، آهنگ شماره‌ی ۶ هست که بی‌کلامه. یه جور رهایی خاص همراه با غم و حسرت توش حس کردم.

 

 

پرواز می‌کنم، آزاد و رها. گاهی اوج می‌گیرم و چشم می‌دوزم به آسمان. و گاه پایین می‌آیم و به تپه‌های سرسبز نگاه می‌کنم. گاه آن قدر به آن‌ها نزدیک می‌شوم که می‌توانم به برگ‌ها نوک بزنم. برگ‌های جدید و ناآشنا. گاهی روی شاخه‌ی درخت‌ها می‌نشینم. از این شاخه به آن شاخه می‌پرم و می‌خواهم نشستن روی همه‌ی شاخه‌ها را تجربه کنم.

***

آرزوی پرواز داشتم از کود‌کی. وقتی می‌پرسیدند آرزویت چیست؟ می‌گفتم دوست دارم پرواز کنم. اگر می‌گفتند سوار هواپیما که شده‌ای، می‌گفتم نه، خودم پرواز کنم.

***

هوا عالی بود، من بودم و پیاده رو خلوت و عریض و درخت‌هایی که پوشیده شده بودند از خزه. آزاد و رها می‌دویدم و به برگ‌های تک‌تک گیاهانی که کنار پیاده‌رو روییده بودند دست می‌زدم. دوست داشتم لمس کردن تک‌تک آن برگ‌های جدید  را تجربه کنم. تا آن روز خیلی از این گیاهان را ندیده بودم. از جمله «گزنه» که چند دقیقه بعد از این تجربه‌ها دستم را سوزاند. اما من دوست داشتم باز هم تجربه کنم.

***

معلم‌های جدید، دوستان جدید، محیط جدید، حتی زبان جدید. این‌ها عادت من بود. تمام سال‌های تحصیلی دبستان و راهنمایی. تک‌تک آن سال‌ها. و من تجربه می‌کردم. من فرصت داشتم رفتارهای جدید نشان دهم و به هر گروه از دوستانم سر بزنم و واکنش‌ها را ببینم و نگران این نباشم که از جمعی طرد شوم. من به هیچ جمعی تعلق نداشتم. مسافر بودم، مسافری که به یقین سال بعد ترک‌شان می‌کرد.

***

رشته‌های جدید، مسابقه‌های جدید، کلاس‌های جدید، ورزش جدید، و باز هم دوستان جدید. این من بودم که حالا قرار بود ۴ سال مسافر یک جا باشم و این بار این طوری از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پریدم. دوران دبیرستان را می‌گویم.

***

و حالا باز هم این منم. یک روز غرق زیست‌شناسی می‌شوم، یک روز از عملکرد الگوریتم‌ها ذوق‌زده می‌شوم، یک روز اشعار مولانا مرا به وجد می‌آورد، یک روز کتاب انسان‌شناسی می‌خوانم، یک روز نظریه‌ی بازی‌ها را بسط می‌دهم به همه‌چیز، یک روز سراغ مقدماتی از فلسفه می‌روم، یک روز تصمیم می‌گیرم بیشتر بنویسم، یک روز احکام حفظ می‌کنم، یک روز هنرمند درونم جان می‌گیرد و یک روز در داستان‌ها غرق می‌شوم. از قفس رها شده‌ام اما هنوز پابند درخت زندگی هستم. پس باز هم می‌پرم از این شاخه، به آن شاخه. از این شاخه، به آن شاخه... به امید روزی که بتوانم پرواز کنم.

***

پرواز می‌کنم، آزاد و رها. گاهی اوج می‌گیرم و چشم می‌دوزم به آسمان. و گاه پایین می‌آیم و به تپه‌های سرسبز نگاه می‌کنم. گاه آن قدر به آن‌ها نزدیک می‌شوم که می‌توانم به برگ‌ها نوک بزنم. برگ‌های جدید و ناآشنا. گاهی روی شاخه‌ی درخت‌ها می‌نشینم. از این شاخه به آن شاخه می‌پرم و می‌خواهم نشستن روی همه‌ی شاخه‌ها را تجربه کنم. همه‌ی شاخه ها، همه‌ی درخت‌ها.


منبع این نوشته : منبع
شاخه ,جدید، ,چالش ,تجربه ,جدید ,داشتم ,درخت‌ها می‌نشینم ,شاخه‌ی درخت‌ها ,ناآشنا گاهی ,شاخه می‌پرم ,می‌خواهم نشستن ,شاخه‌ی درخت‌ها می‌نشین

ساحل عاج

از دو روز پیش ۶۷ بار پنل رو باز کردم که یه چیزی بنویسم، هی چیزای مختلف نوشتم، دیدم جالب نشده و پاک کردم. کلا خیلی خبر خاصی نیست. فقط کاش این ربات‌هایی که تو آمار وبلاگ دیده میشن، یه کم هوشمندانه‌تر ایجاد می‌شدن. الان با ویندوز ۹۸ و فایرفاکس ۱۵ از ساحل عاج، چرا یه نفر باید بیاد این وبلاگ رو بخونه؟! تازه اونم نه از یه سایت دیگه، به صورت مستقیم و با وارد کردن آدرس!

+ همین دیگه.

منبع این نوشته : منبع

تکرار پشت تکرار

ترم آخر کارشناسی، به خاطر کارآموزیم، سه روز در هفته تا ساعت ۶ می‌موندم دانشگاه و چون اون ساعت خط ۲ مترو خیلی شلوغ بود، از در جنوبی دانشگاه خارج می‌شدم و با خط ۴ می‌رفتم خونه.
هوا تاریک بود و من خسته بودم و ۱۰ دقیقه‌ای تا ایستگاه مترو باید پیاده می‌رفتم. شادترین آهنگ‌های گوشیم رو پلی می‌کردم تا ذهنم از ترس‌ها و دلهره‌ها و ناامید‌‌ی‌‌هام دور بشه. تا به اتفاقاتی که داشت میفتاد و داغونم کرده بود فکر نکنم و فکرم سمت آرزوهایی که محال به نظر می‌رسید نره.
بعضی وقتا که احساس می‌کردم زیادی دارم از واقعیت فرار می‌کنم،مسیر ایستگاه متروی مقصد تا خونه رو پیاده می‌رفتم(حدود نیم ساعت طول می‌کشید) و این بار با خودم حرف می‌زدم.
حس و حال عجیبی داشت اون روزا. اون پیاده‌روی‌ها و فکر کردن‌ها.
این ترم هم فعلا دو روز در هفته تا ساعت ۶ دانشگاهم و به دلیل همون شلوغی باز از در جنوب برمی‌گردم و هوا تاریکه و خسته‌ام. آهنگ گوش نمیدم، اما اون قدر همه چیزِ محیط شبیه اون موقع هست که همون آهنگ‌ها تو ذهنم تکرار میشن. آهنگ‌هایی که مدت‌هاست گوش ندادم. همون آهنگ‌ها تو ذهنم تکرار میشن و همون ترس‌ها و دلهره‌ها و ناامیدی‌ها که حالا دیگه بی‌معنی هستن دوباره میان سراغم و حتی آرزوهایی که حالا دیگه برآورده شدن هم محال به نظر می‌رسن.
دو روز در هفته بدون هیچ دلیلی ناامیدم، ناراحتم، می‌ترسم.

توضیح: صرفا چون محیط همون شکلیه، اون ترس‌ها و احساسات بد یادآوری میشن. دلیلی براشون وجود نداره.


منبع این نوشته : منبع
تکرار ,ساعت ,ترس‌ها ,میشن ,ذهنم ,می‌رفتم ,حالا دیگه ,تکرار میشن ,ذهنم تکرار ,همون آهنگ‌ها ,پیاده می‌رفتم